ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
29 | 30 |
چهار مسواک،یک خمیر دندان و نخ دندان با هم دوست بودند.آن روز جمعه بود و همه مشغول نظافت بودند.مسواک کوچکتر که اسمش «مسی» بود حوصله اش سر رفته بود.او توپ خود را گرفت و به «خمیری» گفت: میای با من بازی کنی؟خمیری که خیلی کار داشت به مسی گفت:نه،الان نمیتوانم.مسی پیش همه رفت ولی همه جوابشان مثل خمیری بود.مسی خیلی ناراحت شد.همین جوری که داشت قدم میزد یک صابون پدا کرد که اسمش «صابی» بود.صابی به مسی گفت بیا بریم آب بازی کنیم.مسی هم قبول کرد.یک ساعت گذشت.مسی گفت:صابی خیلی خوب بود.اما صابی جواب نداد.مسی هر چه دنبال صابی گشت پیدایش نکرد.بالاخره به خانه برگشت و ماجرا را برای خمیری تعریف کرد.خمیری گفت:مسی جان صابون در آب حل میشود برای همین صابی ناپدید شده است. مسی خیلی ناراحت شد خمیری گفت:اشکال نداره،من جایی را میشناسم که کلی صابون دارد.مسی خیلی خوش حال شد و صابونی به نام «صابونی»انتخاب کرد. آن شب به همه بعد از کلی کار خوش گذشت.
آفرین قصه قشنگی گذاشتی مهدی جان





امیدوارم مثل همیشه با پشتکار به داستان گفتن ادامه بدی تا نویسنده خوبی بشی
به وبلاگ من هم سر بزن . خوشحال میشم نظرتو برام بفرستی